تبليغاتX
همه چیز جز هیچ چیز
درود دوستان علاقه مند به فوتبال بت رفتن به سایت http://myfc.ir برای خود تیم بسازید و مربیگری کنید .همراه با جایزه   بسیار زیبا

+ نوشته شده توسط مسعود خ در سه شنبه هجدهم خرداد 1389 و ساعت 14:3 |

 تاثير نيچه بر ادبيات معاصر  

نويسنده : حميد سرداري

نيچه يکي از پرتاثيرترين متفکران دويست سال اخير در غرب بوده است. نفوذ او کمابيش در همه جا از ادبيات و هنر گرفته تا فلسفه و سياست و اخلا ق - به چشم مي خورد و مي توان گفت انديشه غربي و در پنجاه سال اخير انديشه در سراسر جهان متمدن، به نحوي از انحا، متاثر از او بوده است.
هميشه بهترين راه براي فهم انديشه هر فيلسوف اين است که ببينيم او خود را با چه مساله يا مسائل عمده اي روبه رو مي ديده است.
بنيادي ترين مساله اي که نيچه جهان غرب را در روزگار خود با آن مواجه مي ديد، بحران عميق فرهنگي و فکري بود که او چکيده آن را در  ظهور «نيهيليسم» يا هيچ انگاري بيان کرده است. نيچه تفکر سنتي متافيزيکي از اعتبار افتاده و خلا »يي برجاي گذاشته که علم جديد قادر به پر کردن آن نيست و براي حفظ سلا مت تمدن که به عقيده او با خطر جدي روبه رو بود، بايد براي ديدگاه هاي فلسفي گذشته جانشيني پيدا کرد.
براي اين منظور، او ابتدا در يکي از نخستين آثارش، زايش تراژدي، به هنر يونانيان باستان روي آورد و به اين عقيده رسيد که کليد شکوفايي مجدد انسان مدرن را که از اطمينان عقلي و عملي محروم شده، بايد در هنر جستجو کرد.
ولي در آثار بعدي، نيچه کم کم تغيير جهت داد و بيشتر از هنر و زبانشناسي تاريخي که رشته تخصصي اش بود، به جانب فلسفه و خصوصا نقد پديده هاي اجتماعي و فرهنگي و روشنفکري متمايل شد.
در اين دوره که در واقع آخرين سال هاي زندگي سالم او پيش از ابتلا ي کامل به جنون در1889 بود، نيچه آثاري از جمله چنين گفت زرتشت، فراسوي  نيک و بد، دانش  طربناک، غروب بتان را پديد آورد. در اين نوشته ها ديده مي شود که او معتقد است براي چيره شدن بر نيهيليسم، ترک ديدگاه هاي مطلق گراي متافيزيکي کافي نيست، بلکه بايد به زندگي و جهان از نظرگاهي به کلي تازه نگريست.
بايد يادآور شويم که حتي در ميان ارادتمندان نيچه اتفاق نظر وجود ندارد که آيا مسائلي که او در مورد آنها موضع مي گيرد، دقيقا همان مسائل مبتلا  به فيلسوفان قبل و بعد از اوست، يا لا اقل در بعضي موارد آنچه مي گويد مسائلي يکسره نوظهور است.
آنچه واضح است اينکه نيچه به اغلب فلا سفه سلف و معاصر خود به شدت انتقاد دارد و از بنياد از افکار اساسي آنها فاصله مي گيرد. سبک نگارش او هم به مشکل فهم نوشته هايش مي افزايد که گاهي مستدل و تحليلي و گاهي به شدت جدلي و گاهي سخت شاعرانه و سرشار از استعارات و صنايع ادبي است.
روي هم رفته سه نوع تلقي در ميان فلا سفه از افکار نيچه وجود داشته است. عده اي او را جدي نگرفته اند و معتقد بوده اند که نوشته هاي او نه تنها نشانگر مرگ تفکر متافيزيکي، بلکه نماينده مرگ فلسفه است و خود او نيهيليستي تمام عيار است که مي خواهد با شگردهاي ادبي، انديشه انساني را از قيد مسائل مربوط به معرفت و حقيقت برهاند.
عده اي ديگر به عکس او را به شدت جدي گرفته اند و عقيده داشته اند که نيچه با سرمشقي که داده اصولا  فلسفه را به راه يکسره نويني انداخته است و نحوه نگاه او به مساله حقيقت و معرفت يگانه طريق چيرگي بر نيهيليسم است.
مسلم اينکه نيچه اعتقاد راسخ داشت که تفکر انسان شديدا داراي کيفيت تفسيري و تاويلي است و کساني که مي پندارند مستقيما ممکن است به «واقعيات» دست پيدا کنند خود را فريب مي دهند و صرف نظر از اينکه حقيقت در نفس خودش چگونه باشد، به هر حال معرفت ما حاصل تفسير و تلقي ما از آن است.
بنابراين، کاري که از دست ما برمي آيد ارزيابي مجدد نحوه تلقي يا نهايتا ارزش هاي ماست. مهمترين راه اين کار به عقيده نيچه، تبارشناسي است، يعني تحقيق در اينکه تفسير و تلقي و ارزش هاي ما از کجا سرچشمه گرفته اند. از سوي ديگر، بايد در «چشم اندازها» يا «نظرگاه ها» تحقيق کنيم، زيرا اگر حقيقت مطلق لا اقل براي موجوداتي همچون ما وجود نداشته باشد، آنچه به آن حقيقت مي گوييم لا جرم وابسته به چشم انداز يا نظرگاه ماست. ولي اين پايان  داستان نيست.
درست است که معرفتي فارغ از تفسيرها و نظرگاه ها به طور مطلق وجود ندارد، اما با تحقيق دقيق تر در تبار ارزش ها و جستجوي بيشتر در نظرگاه ها، مي توانيم شيوه تفکر خود را به پايه اي برسانيم که چه در روابط اجتماعي و چه در مناسباتمان با عالم طبيعت فهم  بهتر و عميق تري پيدا کنيم و از خطر هيچ انگاري که با فرو ريختن ارزش هاي فلسفي سنتي با آن روبه رو شده ايم، بپرهيزيم.
فهم عميق تري که خود نيچه پس از انکار جوهريت روح به آن رسيد، در دو اصل اساسي خلا صه مي شود: يکي اراده معطوف به قدرت و ديگري بازگشت يا تکرار ابدي، که هر دو متاسفانه مورد سو»تعبير و سو»فهم و سو»استفاده بسيار بوده اند.
آنچه نيچه درباره هر يک از اين دو مي گويد به هيچ وجه روشن و خالي از ابهام نيست و بحث درباره آن از حوصله اين گفتار بيرون است، ولي ظاهرا غرض از اراده معطوف به قدرت اين است که هر جزيي از طبيعت پيوسته در پويش و تحرک و درصدد افزايش قدرت خود نسبت به ساير اجزا است. اين انرژي حياتي در انسان ها مي تواند صورت هاي بسيار مختلف - اعم از سازنده و ويرانگر - پيدا کند که تنها يکي از آن صور، نهادهاي سياسي و هنر و اخلا ق و فلسفه است.
مساله تکرار ابدي هم ظاهرا بر همين محور دور مي زند و مقصود از آن نگرش اثباتي و تائيدي به زندگي به رغم همه فراز و نشيب هاي آن است.
از ديگر افکار نيچه که در هنرمندان و متفکران بعدي تاثير عميق داشته، مفهوم «ابرانسان» يا «ابرمرد» است - به معناي امکان ظهور انسان هايي استثنايي به لحاظ استقلا ل و خلا قيت و بالا تر از سطح «توده گله وار» که به اخلا ق «سروري» (به تفکيک از اخلا ق پست بردگي) آراسته باشند.
ناگفته نماند که نفوذ نيچه همواره با استقبال روبه رو نبوده است و بعضي مانند نويسنده و منتقد آمريکايي آلن بلوم مدعي بوده اند که نيچه ارزش ها را به عرصه نسبيت برده و تخريب کرده و مفاهيم بنيادي اخلا ق - مثل فضيلت و رذيلت و خوب و بد و غيره - را در معرض شک و سوال قرار داده و ذهن جوانان را به فساد  کشانده است. ولي به هر حال حقيقت اين است که امروز کتاب هاي نيچه شايد بيش از هر زمان در سراسر جهان خواننده دارد و براي يافتن خاستگاه بسياري از مکتب هاي فلسفي معاصر - از قبيل پست مدرنيسم و پساساختارگرايي و ساختارشکني و مانند آن - بايد به عقب برگشت و به او رجوع کرد.
به طور کلي در يکصد و چند سالي که از مرگ نيچه مي گذرد، تاثير او را مي توان به چهار دوره تقسيم کرد: (1) از ابتداي قرن بيستم تا آغاز جنگ جهاني دوم (2) دوره جنگ جهاني دوم (3) از پايان جنگ جهاني دوم تا اواخر دهه 1960 و (4) از دهه 1970 تا امروز.
در دوره جنگ جهاني دوم به علت سو»استفاده رژيم هيتلري از بعضي مفاهيم نيچه در خدمت نظريه هاي توتاليتاريستي و نژادپرستانه، نوعي بدبيني و سکوت نسبي درباره او به ويژه در جهان انگليسي زبان به وجود آمد.
اما به استثناي آن دوره، در سراسر نيمه اول قرن بيستم چيرگي نيچه بر حيات روشنفکري اروپا، عموما جنبه ادبي داشت. کساني مانند گابريله، دانونتسيو و اشتفان گئورگه او را به مقام پيامبري رساندند و تاثير او همه جا در ادبيات اروپا، از توماس مان گرفته تا سمبوليست هاي روس و استريندبرگ و روبرت موزيل و هرمان هسه و برنارد شاو، حتي در بين آهنگسازاني مانند مالر و دليوس و اشتراوس، ديده مي شد.
 تنها بحث هاي مهم فلسفي درباره نيچه در پنجاه سال اول قرن بيستم در کارهاي کارل ياسپرس و ماکس شلر صورت گرفت و نيز در درس گفتارهاي هايدگر از 1936 تا 1945 که بعدها در 1961 در دو جلد انتشار يافت.
ياسپرس معتقد بود که نيچه احيانا آخرين فرد از فيلسوفان بزرگ گذشته است و او وکي يرکه گور بايد دو نمونه اعلا ي  متفکراني محسوب شوند که با گرايش فلسفي غرب که مي خواهد هر چيز غيرعقلا ني را به دايره عقلا نيت ببرد، به مبارزه برخاسته اند و با اين ادعا که پايه معرفت انساني چيزي به جز تعبير و تفسير نيست، در واقع از عصر احترام مطلق به عقلا نيت و حقيقت مستقل از بشر با يک پرش بزرگ گذر کرده اند.
اما به نظر هايدگر، اصل بنيادي در فلسفه نيچه اراده معطوف به قدرت است و هر موضوع ديگري در نوشته هاي او فرع بر آن است. ولي براي پي بردن به انديشه اساسي و نانوشته نيچه، بايد اراده معطوف به قدرت را با اصل تکرار ابدي که ضد آشتي ناپذير است، با هم در نظر بگيريم.
در اين صورت، به عقيده هايدگر، خواهيم ديد که اراده معطوف به قدرت در چارچوب مصطلحات سنتي فلسفه همان ماهيت است و بازگشت يا تکرار  ابدي مساوي با وجود، يا به اعتبار ديگر و بنا به مصطلحات کانت، اراده معطوف به قدرت، شي» في نفسه يا «نومن» است و تکرار ابدي، پديدار يا «فنومن» و باز به تعبير خود هايدگر،  اراده معطوف به قدرت،  وجود است و تکرار ابدي، کثرات موجودات در عالم محسوس.
هايدگر معتقد بود که نيچه با وحدت دادن اين دو مفهوم به يکديگر، به جوهر مدرنيته رسيده و براي نخستين بار حق آن را به کمال ادا کرده است. تفصيل بيشتر درباره بحث بسيار پيچيده هايدگر از گنجايش اين مقال بيرون است، همين قدر اشاره مي کنيم که به عقيده او، نيچه پروژه متافيزيک فلسفه غرب را که با افلا طون آغاز شده بود به پايان مي رساند و بي معنايي آن را آشکار مي کند و به جاي چيرگي بر نيهيليسم در چنبره آن گرفتار مي شود.
چنانکه گفته شد کتاب هايدگر درباره نيچه گرچه در 1961 منتشر شد، ولي در واقع حاوي گفتارهايي بود که او از 1936 تا 1945 ايراد کرده بود. از 1945 يعني پايان جنگ جهاني دوم به بعد، کم کم برخلا ف گذشته مسائل فلسفي در نيچه مورد توجه عمومي قرار گرفت.
شايد بزرگترين باني اين امر والتر کافمن در آمريکا بود که کتاب مهم او، نيچه: فيلسوف، روانشناس و ترجمه هاي فصيح و دقيقش از  آثار نيچه فصل جديدي در اين زمينه گشود. اين جريان به زودي از آمريکا به ايتاليا و فرانسه و آلمان سرايت کرد و سرآغازي شد براي کشف دوباره و بعدها بازآفريني نيچه درآثار فيلسوفان معاصر فرانسوي که شايد بتوان گفت اساسا نيچه جديدي به مذاق خود اختراع کردند.
در دوران بعد از جنگ جهاني دوم بيشتر دل مشغولي ها به نيچه در واقع به منزله واکنش مستقيم يا غيرمستقيم به تفسير هايدگر از نيچه بود. امتياز بزرگ والتر کافمن اين بود که در دهه 1950 نيچه شناسي را به مسيري جديد هدايت کرد.
او مي خواست به جهانيان نشان دهد که ظهور نيچه في حد ذاته يک رويداد عمده تاريخي است و انديشه هاي او بايد نه تنها خاطر يک ملت يا فقط خاطر فيلسوفان، بلکه خاطر جميع آدميان را در همه جا به خود مشغول کند.
به عقيده او، اراده معطوف به قدرت که هسته مرکزي فلسفه نيچه است، اصلي غيرسياسي و هدف آن چيرگي شخصي و وجودي بر خود و استعلا  از خويشتن است. تصويري که کافمن بدين گونه رسم کرد، پر تاثيرترين تصوير نيچه در دهه هاي 1950 و 1960 و 1970 از کار درآمد.
اما آنچه «نيچه جديد» ناميده مي شود عمدتا از آثار نويسندگان فرانسوي سربرآورد. غالبا حتي به اين «نيچه جديد»، «نيچه فرانسوي» گفته مي شود. کتاب مهم هايدگر درباره نيچه به فرانسه ترجمه شد و بسياري از آثار فرانسويان را مي توان در واقع رديه هايي بر تفسير هايدگر دانست و پافشاري بر خصلت استعاري نوشته هاي نيچه.
اما شايد مهم ترين نکته درباره نيچه جديد اين باشد که برخلا ف کافمن که نيچه را ميراث دار عصر روشنگري در قرن هجدهم معرفي کرده بود، فرانسوياني مانند ژرژ باتاي، ژيل دولوز، دريدا، فوکو و ليوتار در بيست سال گذشته در اساس منکر اين امر بوده اند. متفکران عصر روشنگري معتقد بودند که ايده هاي درست به عمل درست مي انجامد.
ولي کساني که از آنان نام برديم مي گويند چيزي به اسم درست يا نادرست مطلق براي نيچه وجود ندارد و او اخلا ق را از اساس به قلمرو نسبيت برده است.
به لحاظ تاريخي شايد بتوان گفت مهم ترين نقطه عطف در نيچه شناسي، وقايع دوران ساز سال 1968 و شورش دانشجويان در فرانسه بود. ژيل دولوز در 1973 نوشت «اگر بپرسيد چه بر سر نيچه آمده است، پاسخ مي دهم به جواناني رجوع کنيد که امروز نيچه مي خوانند. آنچه جوانان اکنون در نيچه کشف مي کنند غير از آن چيزي است که نسل من کشف مي کرد.
مي پرسيد آهنگسازان و نقاشان و فيلمسازان جوان چرا خاطرشان به نيچه مشغول است؟ جواب ساده است. نسل دهه 1960 مشاهده کرد که نيچه همان پيامبر ضدفرهنگي است که مي جسته است و شالوده فکري دلهره و اضطراب و نيهيليسم را بايد در او بجويد.»
به طور کلي در تفکر فلسفي در فرانسه بعد از جنگ جهاني دوم، سه مرحله پياپي مي توان تميز داد. نخست اگزيستانسياليسم که در دهه هاي 1940 و 1950 عمدتا در کارهاي سارتر و مرلوپونتي جلوه مي کند و ملهم از هوسرل و هايدگر و سپس از مارکس است که به آن «ازدواج پديدارشناسي و مارکسيسم» لقب داده اند.
سرچشمه الهام مرحله دوم، يعني ساختارگرايي، در اوايل دهه 1960 به ظهور رسيد کارهاي زبانشناس سوئيسي فردينان دو سوسور است. ساختارگراياني مانند کلود لوي استروس و ژاک لا کان و لويي آلتوسر که به شدت به پديدارشناسي و جايگاه ممتاز فاعليت يا سوبژ کتيويته در آن بي اعتماد بودند، هر يک به ترتيب در انسان شناسي و روانکاوي و اقتصاد سياسي به روش هاي سوسور روي آوردند.
 اقبال ساختارگرايان به فرويد و مارکس  با نظريات هايدگر درباره نيچه جمع شد و صحنه را براي مرحله سوم در انديشه فرانسويان  يعني پساساختارگرايي آماده کرد.
بايد يادآور شد که اصطلا ح پساساختارگرايي در اينجا صرفا به لحاظ تاريخي به کار مي رود - يعني آنچه پس از ساختارگرايي آمد - و از اين جهت در ترجيح به «ساختارشکني» از آن استفاده مي شود که نامي است براي سبک تحليلي و فلسفي فقط يکي از فيلسوفان پساساختارگرا، يعني ژاک دريدا و همچنين در ترجيح به «پست مدرنيسم» که در حوزه فلسفه صورت سياسي شده پساساختارگرايي است.
 جمع کردن انديشه معاصر فرانسوي تحت يک «جنبش» به تنهايي البته خالي از بعضي خطرها نيست و خود متفکران فرانسوي از اين گونه استراتژي هاي تجميعي پرهيز دارند.
ولي اگر بتوان يک وجه جامع براي آنان ذکر کرد، مسلما آن وجه جامع نيچه است، هر چند البته رويکرد به او در متفکراني مانند دريدا، دولوز، فوکو، ايريگاره و ليوتار صورت هاي گوناگون به خود مي گيرد.
رويکرد به نيچه همچنين مهمترين وجه افتراق پساختارگرايان فرانسوي از ساختارگرايان و اگزيستانسياليست هاي پيشين است. ولي خود اين رويکرد در انديشه دو گروه از پساساختارگرايان به شکل عمده در مي آيد: اول کساني که فلسفه نيچه در آنان موضوع تفسير و تاويل است و مفاهيم عمده در نيچه - از قبيل اراده معطوف به قدرت و بازگشت ابدي و نيهيليسم و ابرانسان - را با روش هاي سنتي پژوهشي مورد تفسير قرار مي دهند. گروه دوم کساني هستند که از نيچه براي پروراندن نظريات فلسفي خودشان استفاده مي کنند. از مهمترين کسان در اين گروه از ميشل فوکو و ژاک دريدا مي توان نام برد.
دريدا در آثار متعدد از نيچه به عنوان نقطه عطف يا سکوي پرشي استفاده مي کند براي دست و پنجه نرم کردن با قرائت هايدگر از نيچه و اصولا  با کل فلسفه هايدگر، يا براي بحث درباره جنبه سياسي تفسير و تاويل.
در آثار فوکو، شخصيت محوري بدون شک نيچه است و سراسر نوشته هاي او مشحون از حضور نيچه است. در1971،  فوکو مقاله اي نوشت به نام «نيچه، تبارشناسي، تاريخ» که بسيار معروف شد.
به عقيده او، تاريخ رويدادها را از چشم انداز غايت و فرجام لحاظ مي کند و معناي آن را پيشاپيش مي داند. ولي تبارشناسي متوجه تصادفي بودن رويدادها و بخت و صدفه خارج از هرگونه غايت متصور از پيش است.  سر و کار تبارشناسي با «برخاستن» و «منشا گرفتن» و «زايش» است، به معناي منشا اخلا ق يا زهد و رياضت يا عدالت يا کيفر و پاداش.
فوکو مي گويد اين گونه تحليل تبارشناسانه در نيچه - به ويژه در تبارشناسي اخلا ق - نشان مي دهد که هيچ راز يا ذات خارج از ظرف زمان در پس چيزها پنهان نيست. تنها راز اين است که ذاتي وجود ندارد و اگر هم داشته باشد  تکه تکه از چيزهاي بيگانه با آن درست شده است.
به عقيده فوکو، تبارشناسي نيچه به ما امکان مي دهد که به اتفاقات و خطاها و ارزيابي هاي نادر پي ببريم که منشا امور وارزش هاي هنوز موجود بوده اند. بدين ترتيب متوجه مي شويم که آنچه مي پنداشتيم مقدس و غيرقابل تعرض و مصون از چون و چراست، در واقع محصول رويدادهايي يکسره تصادفي بوده است.
بحث درباره رابطه نيچه و متفکران معاصر فرانسوي البته به اين مختصر پايان نمي گيرد. غرض فقط نشان دادن خطوط کلي آن بود. اما پيش از پايان سخن، بد نيست اشاره اي هم به رابطه مارکسيسم با نيچه داشته باشيم. اينکه نازي ها نيچه را بپسندند البته قابل فهم بود. اما کمونيست ها به هيچ وجه نظر خوشي به او نداشتند.
 يکي از بزرگترين نظريه پردازان مارکسيست گئورگ لوکاچ، همت فراوان صرف کوبيدن نيچه کرد و در کتاب معروفش انهدام عقل که در 1952 به چاپ رسيد، آثار نيچه را مجادله اي مستمر عليه مارکسيسم و سوسياليسم معرفي و محکوم کرد.
لوکاچ معتقد بود والتر کافمن اشتباه کرده که نيچه را به هگل و عصر روشنگري ربط داده است، زيرا نيچه منکر عقل و معرفت عيني است و فقط مي تواند نزد پست ترين غريزه هاي  وحشيانه آدمي مقبول بيفتد و کل فلسفه او پوچ و پوسيده و دروغ است. کساني که مارکسيسم را حامل يقين علمي مي دانستند اين گفته ها را به گوش جان مي شنيدند، ولي ترديدها از دهه 1960 آغاز شد و پس از فروپاشي شوروي، در دهه 1990، بازنده اين بازي لوکاچ از آب درآمد نه نيچه.
حاصل کلا م به زبان ساده و براي فرد غيرفيلسوف اينکه: نيچه مسلما ويرانگر است و هميشه مي تواند نشان دهد که عقايد شما درست نيست. او ايمان مردم را به درستي عقايدشان متزلزل مي کند و مي گويد درست يعني آنچه براي شما درست است و يقينا کسي که بگويد عقل معيار حق و حقيقت نيست، پايه اخلا ق را به لرزه درمي آورد.
بنابراين، اگر نگاهي به پيرامونتان بيندازيد و احساس کنيد که زمين زير پايتان مي لرزد، بهتر است همچنين نظري هم به نيچه بيفکنيد که در عصر جديد شايد مهمترين «گسل» منشا آن زلزله بوده است.

+ نوشته شده توسط مسعود خ در شنبه چهاردهم فروردین 1389 و ساعت 1:42 |
+ نوشته شده توسط مسعود خ در پنجشنبه یکم بهمن 1388 و ساعت 0:55 |

تنهایی

 

همین امروز و فردا است

که من­را

به جرم اعتصاب نوشتن داربزنند

و پیکرم را طعمه فکرشان کنند

تا به­کی بگویمت که­ در اندیشه من

گرگ و میش یکیست

باور نکن که من­اینچنین خفته باشم

بیماری من همین جاودانگیست

و اوهامی به اسم تو

 که هرشبانه روز با من است

در انتهای طولانی­ترین دالان تنهاییم

عجیب که عکس تو نظاره گر من است

و تن خسته­ام

بیش ازاین تاب تنهایی ندارد

چه وحشتی خواهد داشت

 که در انتهای راه

 تنها مرگ آرزوی من باشد!

                 م.معتکف۱۳۸۸/۹

 !he was lord of war

سازش

پس از سازش­های نا بهنگام

و پندارهایی بر­خواسته از اوهام

فسانه­گوی شهر

فریاد می­زند که کاش

بعد از عمری سکوت

از کابوس­هایتان آشیانه می­ساخته ام

 

                      اخسیکتی(مسعود)
+ نوشته شده توسط مسعود خ در جمعه بیست و پنجم دی 1388 و ساعت 1:52 |
...هر روز در روزنامه های مختلف اخباری مبنی بر وجود موجودات فرا زمینی میخوانیم  که تقریبا همه آنها بر اسنادی غیر قابل قبول تکیه دارند!نمی دونم ما زمینی ها چه اسراری یر اثبات وجود موجودات فرا زمینی داریم. خوب حالا بالفرض که همچین موجوداتی باشند ،ما به چی می خواهیم برسیم؟به اینکه یکی غیر ما نیز هست؟!یا اینکه ما هم چون دیگر موجودات کیهانی تنها هستنده های مدام هستیم!خ.ب زیاد وارد بحث فلسفی ماجرا نمیشم اما دوست دارم باهم لحظه ای رو متجسم شویم که ما نشانه هایی مستند از موجودات فرا زمینی یافته ایم که هوشی به مراتب بالاتر از ما  داشتند خوب حالا شما چه احساسی دارید؟...(اگر از این متن را خواندید لطفا احساستان را در بخش نظرات شرح دهید)
+ نوشته شده توسط مسعود خ در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 13:46 |

دیروز ،امروز، فردا ،هر روز، روز خداست  و خدا همین نزدیکی هاست.آدما با همه مشغله هایشان نمی تونند ازاین حقیقت که تنها اند فرار کنند.ما آدما تنها موجودات توی کیهان هستیم که میتونیم به صورت کاملا مستغل فکر کنیم.میدونم  الان که این متن میخونید میگید عجب کودنی این متن نوشته اما یکم فکر کنید چه دلیلی دار موجودی غیر از ما در کیهان وجود داشت باشه.مایی که داریم روند تکامل رو ادامه میدیم و جهان را به سمت نابودی هدایت می کنیم مایی که هر روز مرض های جدیدی درست می کنیم بعدشم پادزهرش به اصطلاح پیدا می کنیم ما ییکه هر روز واسه خودمون دشمن درست میکنیم  و سپس از جنگ افزار ها به عنوان پادزهر استفاده می کنیممایی که داعیه عقل کلی دلریم و با اینحال هیچ کارمون سر حساب نیست...

+ نوشته شده توسط مسعود خ در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 0:54 |
نمی دانم ،شاید هنوزهم  فکر میکنم کسی می آید؟کسی می آید تا مرا ازینبرزخ نجات دهد.من هنوزهم امید دارم کسی می آید...
+ نوشته شده توسط مسعود خ در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 21:57 |
تورا در یاد خواهم داشت

شباهنگام که چشمانم را ترک میگویی

ودر سرمای بی روزن

مرا خاموش می داری

مرا مگذار به حال خویش

 که بی تردید

در این   شهر خالی از عشق

روزکی خواهم خفت!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مسعود خ در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 9:42 |
هنوز داشت به من نگاه میکرد.اشک در چشمانش حلقه زده بود و من انگاه به این می اندیشیدم که چگونه تا کنون به این موضوع پی نبرده بودم که او هست.سرش را به پایین انداخت و آرام آرام با گام هایی لرزان از من دور می شد.نمی توانستم کاری کنم .این فقط تصمیم من نبود .حاصل چند سال تلاش خانواده و از همه مهمتر پزشکم بود.باور نداشتم اما برای آسودگی دیگران این حقیقت را دروغ پنداشتم.برای آخرین بار برایش دست تکتن دادم مطمئن بودم تسکینی برای درد دوریم باشد. اما مجبور بود .هیچ راهی پیش رو نبود .مهو تماشای او بودم که لطافت دستانی را در دستم حس کردم .آری او در تمام لحظات در کنارم بود.هیچگاه اینچنین خودرا وابسته او نیافته بودم.سرش را روی شانه ام گذاشت و من در حالیکه موهایش را نوازش میکردم بوسه ای بر گونهاش زدم و گفتم تمام شد .دیگراو نخواهم دید و او برای همیشه رفت.او برای همیشه از ذهن من رفت!
+ نوشته شده توسط مسعود خ در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 17:22 |
ای شکوه ازلی

پرتگاه بی  خبری

گوش کن به من مسکین

گوش کن

بر تابوت من

 سنگ بنای تورا زدند

خرقه ام هنوز بوی تورا می دهد

ودستان تو را شانه ام خس می کنم 

بردار دست از شانه های تیره ام

من در سیاهی شب

بی روح تو پرسه میزنم

این بیخردان را

بی نور تو روشن می کنم

حال برگرد و ببین که من

از تو بی نیاز شدم

بی حضور تو

در حاک اعتقاد دفن شدم

و...      

 

 

+ نوشته شده توسط مسعود خ در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 21:28 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar